خلاصه این همه غم بود و زینب کبری
میان لشکری از نیزه دار تنها بود

بقیه شعر در ادامه مطلب....
غروب بود و زنی بی قرار تنها بود
زنی زداغ برادر فکار تنها بود
غروب بود و زمین سرخ بود و باد سیاه
زنی حزینه و بی غمگسار تنها بود
غروب بود و غم وخیمه ای بدون عمود
و زینبی که در ان گیر و دار تنها بود
غروب بود و سپاهی شهید و یک زینب
شود به محمل خود تا سوار تنها بود
غروب بود وعلمدار خفته و زینب
کنار خیمه ی بی پاسدار تنها بود
غروب بود و برادر به مقتل و زینب
کنار ان بدن بی مزار تنها بود
غروب بود وتن شاه زخمی و زینب
هزار و نهصد و پنجاه بار تنها بود
غروب بود و طناب و اسیری و زینب
غریب و خسته و چشم انتظار تنها بود
غروب بود و رباب و صدای لالایی
کنار تربت یک شیرخوار تنها بود
خلاصه این همه غم بود و زینب کبری
میان لشکری از نیزه دار تنها بود

