حسین قدیانی در قطعه ۲۶خاطره ای از یکی از دوستان شرکت کننده در راهپیمایی ۱۵ میلیونی اربعین را نقل کرده که با هم میخوانیم؛
کربلا، حدودا ۵۰ کیلومتر مانده بود. دو روز و نیم راهپیمایی، رمقی برایم باقی نگذاشته بود.
کفش مناسبی هم نپوشیده بودم بدبختی! چند جای پایم تاول زده بود. می سوخت!
گوشه ای نشستم و کفش و جوراب را درآوردم تا نفسی تازه کند پاهایم.
چند دقیقه بعد بلند شدم راه بروم که زانوهایم شروع کرد لرزیدن. نه! دیدم این کاره نیستم.
دوباره نشستم، تا بیشتر استراحت کنم.
نا گاه....
کفش مناسبی هم نپوشیده بودم بدبختی! چند جای پایم تاول زده بود. می سوخت!
گوشه ای نشستم و کفش و جوراب را درآوردم تا نفسی تازه کند پاهایم.
چند دقیقه بعد بلند شدم راه بروم که زانوهایم شروع کرد لرزیدن. نه! دیدم این کاره نیستم.
دوباره نشستم، تا بیشتر استراحت کنم.
نا گاه....




