آمده بود دنبالم که مرا ببرد خانه شان.میخواستند یک چاه بکنند چرخ را برداشتیم و رفتیم.
مدرسه ها تعطیل شده بود و پسر بچه ها توی خیابان ولو بودند
یکیشان فحش را کشیده بود به دوستش و ک ریز بد و بیراه میگفت.
یک دفعه دیدم رنگ ابراهیم(همت) پرید نمیدانم چی شنید
که اصلا دست وپاچه شد.رفت طرف پسر بچه و یک چک خواباند
زیر گوشش.تا اوباشد از این حرف ها نزند...


